علاء الدوله سمنانى

37

خمخانه وحدت ( فارسى )

كار خامان بود كه گاه بلا * روى را زرد همچو كاه كنند اى علا دوله ترك شعر بگير * تا قواى تو روبه‌راه كنند خود در اين وقت جمال ذكر بر دلم جلوه كرد و بر زبانم روان شد كه : ترك مهر وى من آمد هله هين راه كنيد * سخن يوسف مصرى همه در چاه كنيد بعد از آن برخاستم و در خلوت رفتم ، و در اثناى ذكر خاطرى جازم شد كه بيرون رو و ختم نامه كن ! اين چند بيت بعد از اتمام نامه از آن جناب تشريف رسيد : از همه خلق توانم كه ببرم همه عمر * از تو اى شيخ بريدن نفسى نتوانم زانكه من چون تنم و شيخ ، مرا چون جانست * دل از و بر نكنم گر بلب آيد جانم تو مرا تجربه كردى و خريدى اول * من از آن هيچ دگرگون نشدم هم آنم راست مىگويم و از هيچ كسم بيمى نيست * اوست در هر دوجهان درد من و درمانم اوست چون در يتيم و صدف او دل من * اوست چون گوهر و من گوهر او را كانم من خراسانيم از نسبت جانى و دلى * گرچه در ظاهر ازين آب و گل سمنانم اى علاء الدوله اگر گنج وفايش طلبى * نيست جايش بجز از كنج دل ويرانم چون بر اين ترتيب اين نظم كه لطيفهء ارادت از غيب بر صفحهء